X
تبلیغات
رایتل

کانون قرآنی-فرهنگی ولیعصر(عج)

فعالیت های قرآنی و مذهبی در جمعی صمیمی

مطلب از سر در گم، به یاد آقا رضا‎

یاد یاران آشنا
یاد شهیدان را برجسته کنید،زنده کنید،خاطره آنهاراحفظ کنید.
مقام معظم ولایت ورهبری آیت ا...العظمی امام خامنه ای (مد ظله العلی)

در خواست نوجوان بسیجی از رهبر معظم انقلاب اسلامی (مدظله العالی)

در یکی از روزهای سال 1362،زمانی حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای ،رییس جمهور موقت ، بری شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستورخارج می‌شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شدکه از همان نزدیکی شنیده می‌شد.
صدا از از طرف محافظها بود که چند تای شان دوره کسی حلقه زده بودند وچیزهایی می‌گفتند ، صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می‌زد:
آقای رئیس جمهور!
آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم.
رئیس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید:
چی شده؟کیه این بنده خدا؟
پاسدار گفت:
نمیدانم حاج آقا!موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.
پاسدار که ظاهرا ًمسئول تیم محافظان بود ،وقتی دید رئیس جمهور خودش به سمت سرو صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت :
حاج آقا شما وایستید، من میرم ببینم چه خبره .
بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آنها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد وخودش رفت طرف شلوغی ، کمتر از یک دقیقه طول کشید برگشت وگفت :
حاج آقا ! یه بچه اس ، می‌گه از اردبیل کوبیده آمده اینجا وبا شما کار واجب داره ،بچه ها میگن با عز والتماس خودشو رسونده تا اینجا ، گفته فقط میخوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا میگه می‌خوام باهاش حرف بزنم .
رییس جمهور گفت :
بذار بیاد حرفشو رو بزنه ، وقت هست.
لحاظتی بعد پسرکی 12-13ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد وهمراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند صورت سرخ وسرما زده اش ، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت :
سلام بابا جان ! خوش آمدی
پسر با صدایی که از بغض و هیجان می‌لرزید ، به لهجه ای غلیظ آذری گفت :
سلام آقا جان! حالتان خوب است!
رییس جمهور دست سرد وخشک زده ی پسرک را در دست گرفت وگفت:
((سلام پسرم! حالت چطوره؟
پسر به جای جواب تنها سر تکان داد ، رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده ، سر تیم محافظان گفت :

اینم آقای خامنه ای ! بگو دیگر حرفت را.
ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت :
شما اسمت چیه پسرم ؟
پسر که با زبان گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ،با هیجان و به ترکی گفت :
آقاجان !من مرحمت هستم ،از اردبیل تنها آمدم تهران که شما را ببینم .
حضرت آقا دست مرحمت را رها کرد ودست روی شانه او گذاشت و گفت:
افتخار دادی پسرم ، صفا آوردی ، چرا این قدر زحمت کشیدی ؟ بچه کجای ادربیل هستی ؟
مرحمت که حالا کمی لبانش رنک تبسم گرفته بود گفت:
انگوت کندی ، آقا جان !
رییس جمهور پرسید:
از چای گرمی؟
مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت :
بله آقا جان ! من پسر حضرتقلی هستم .
حضرت آقا گفت:
خدا پدر ومادرت را برات خفظ کنه.
مرحمت گفت :
آقا جان ! من از اردبیل آمدم تا اینجا که از شما یک خواهشی بکنم .
رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد وگفت:
بگو پسرم چه خواهشی ؟
مرحمت گفت:
آقا ! خواهش می‌کنم به
اقایان روحانی ومداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) را نخوانند!
حضرت آقا گفتند:
چرا پسرم؟
مرحمت به یک باره بغضش ترکید وسرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت:
آقا جان !حضرت قاسم (ع) 13ساله بود که امام حسین (ع)به او اجازه داد برود در میدان وبجنگد ، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم ، هر چه التماسش می‌کنم ، می‌گوید 13ساله ها را نمی فرستیم ، اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است ، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا می‌خوانید؟
حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می‌لرزید‌‌، رییس جمهور دلش لرزید ،دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت وگفت :
پسرم !شما مگر درس ومدرسه نداری ؟ درس خواندن هم یک جور جهاد است.
مرحمت هیچی نگفت ، فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می‌رسید ، رییس جمهورمرحمت را جلو کشیدو درآغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد وگفت:
یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر ، بگو فلانی گفت این مرحمت رفیق ما است ، هر کاری دارد راه بیاندازد ، هر کجا هم خودش خواست ببریدش ، بعد هم یک تر تیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل نتیجه را هم به من بگویید.
indبex.jpg
حضرت آقا خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و فرمودند :
ما را دعا کن پسرم ، درس ومدرسه را هم فراموش نکن ، سلام مرا به پدر ومادر و دوستانت در جبهه برسان و...
کمتر از سه روز بود ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد ، حکم لازم الاجرا بود ، میتوانست بازهم مرحمت را سر بدواند ، ولی مطمئن بود که می‌رود واین بار از خود امام خمینی (ره) حکم می‌آورد. گفت اسمش را نوشتند ومرحمت بالازاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.
مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازکند ((انگوت)) در روستای چای گرمی ، متولد شد .امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبیرستان بود ، 13 ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه ، با هزار اصرار و پا در میانی کردن این آشنا آن هم ولایتی ، توانست ا خود اردبیل برود ، اما آنجا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هرچه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت . به فرمانده سپاه از طرف آشنا های مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردونن سر درس و مشقش . فرمانده سپاه آخرش گفت :
ببین بچه جان!
برای من مسئولیت دارد.
من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.
مرحمت گفت:
پس دست کی است؟
فرمانده گفت:
اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم .
همه اینها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد . بچه 13ساله روستای که فارسی هم نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می‌رسد؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ،در عملیات بدر ، به تاریخ 21اسفند 1363با فاصله بسیار کمی از شهادت فرمانده دلاور لشکر 31عاشورا شهید مهدی باکری ،بال در بال ملائک گشود ومیهان سفره ی حضرت قاسم (ع) گردید .

(برای شادی روح شهدا صلوات)
تاریخ ارسال: دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:32 ق.ظ | نویسنده: شمع | چاپ مطلب
نظرات (1)
جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1391 12:50 ب.ظ
سر در گم [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بسم ا...

سلام بر شهدا

هااااااا حال میکنم که هر جا مطلب از خودمه خودم نظر میذارم.

از اینکه دوستان کار ناق ما را کامل میبینن ممنونم.

بعشق مولا علی
یاعلی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد