X
تبلیغات
زولا

کانون قرآنی-فرهنگی ولیعصر(عج)

فعالیت های قرآنی و مذهبی در جمعی صمیمی

مطلب برتر وبلاگ نیما فتوّت (ایستگاه 88)



خاطرات انقلاب از زبان آیت الله مهدوی کنی

گروه گزارش-آیت الله مهدوی کنی به عنوان یکی از شاگردان قدیمی حضرت امام(ره) دارای پیشینه مبارزاتی ارزشمندی است و مبارزه، زندان، شکنجه، تبعید و تهدید را بسیار چشیده است. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با ساماندهی کمیته های انقلاب به فرمان امام به ساماندهی نیروهای نظامی و به تثبیت نظام مقدس جمهوری اسلامی مشغول شد. مدتی نیز در پست وزارت کشور در کابینه شهید رجایی مشغول خدمت بود و دوره کوتاهی را نیز مسئولیت نخست وزیری ایران را در سال های بحرانی ابتدای انقلاب برعهده داشت. لیکن ارزشمندترین اقدام او تاسیس دانشگاه امام صادق(ع) بودکه دراین عرصه توانسته است نیروهای متخصص و متعهدی برای خدمت به نظام جمهوری اسلامی پرورش دهد. ویژگی های شخصیتی و جایگاه گذشته و کنونی آیت الله مهدوی کنی یقینا از یک سو به شناخت بسیاری از حوادث و وقایع تاریخ انقلاب اسلامی کمک می کند و از سوی دیگر برگ های جدیدی در تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی خواهد افزود، چرا که بسیاری از خاطرات بازگوشده برای نخستین بار توسط وی عنوان شده است. بدون شک آیت الله مهدوی کنی از جمله افراد تاثیرگذاری بودکه در روزهای پرالتهاب انقلاب تاثیر بسیاری در پیروزی حق بر باطل داشته است.وی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی بسیاری از خاطرات خود رادر گفتگو با فارس بیان کرده که گزیده ای از آن را می خوانید .


و تهران به طور کلی جو تهران در 15 خرداد42حتی در خیابان های بالای شهر هم متلاطم بود. تهران تعطیل شده بود.تعطیلی نه به آن معنا که مردم اعتصاب کنند و بروند در خانه بنشینند. بلکه مردم به خیابان ها ریخته بودند. غیر از آنچه که ما در اطراف ناصرخسرو و بازار می دیدیم و می شنیدیم تظاهرات گسترده عمومی بود و ساعت 9صبح بودکه ما این خبر را شنیدیم. بلافاصله همین خبر که در بازار پخش شد، اول صبح بودکه تازه بازاری ها شروع می کردند به کار، یک دفعه تمام مغازه ها بسته شد و همه به خیابان ها ریختند. من اوایل خیابان 15 خرداد فعلی بودم، داشتم تلفن می زدم که اولین پلیس را مشاهده کردم دیدم ماشین های پلیس آژیرکشان آمدند و برای اولین بار بود که ماشین های پلیس با این کیفیت و با حمله کذایی در تهران را مشاهده کرده بودم. در آن هنگام من شعار "یا مرگ یا خمینی " را شنیدم که در کلمات مردم بود. حالا شعارهای دیگر را من نشنیدم چون داخل مردم نبودم یکی از دوستان که آنجا روبه روی مدرسه مروی مغازه پیراهن دوزی داشت داخل جمعیت رفت و خودش را برای رساندن مجروحان به بیمارستان آماده کرده بود. خیلی از مجروحان را از طریق همین کوچه به بیمارستان بازرگانان بردند. 
آزادی امام 

امام(ره) در همین عشرت آباد که پس از انقلاب، پادگان ولی عصر نامگذاری شده است زندانی بودند، پس از مدتی آزاد شدند. مسئله آزادی امام میان مردم تهران پخش شد و در همان موقع آیت الله محلاتی و آیت الله حاج آقا حسین قمی نیز آزاد شدند و چند روزی در منزل آقای نجاتی (آقازاده مرحوم حاج آقا حسین قمی) واقع در خیابان شریعتی فعلی مستقر شدند. یادم است که جمعیت زیادی برای دیدن امام می آمدند. من هم رفتم و چند دقیقه خدمت آقا بودیم. چون جمعیت زیاد بود مردم به حالت عبوری می آمدند و می رفتند و توقف ممکن نبود. ما بعدازظهر همان روز، باز آمدیم که دوباره خدمت ایشان برویم، رئیس پلیس تهران که ظاهرا وثوق نام داشت با بلندگو به مردم خطاب کرد:«مردم! متفرق شوید! آقا خسته شده اند، آقایان خسته شده اند، دیگر نمی توانند ملاقات داشته باشند، بروید 

بازداشت و شکنجه

 پیش از بازداشت آیت الله مهدوی کنی را به دلیل فعالیت های سیاسی به بوکان تبعید کرده بودند-در بوکان راحت بودم و مطالعه می کردم و چیزی می نوشتم. رودخانه ای در آنجا بود که من عصرها به کنار آن می رفتم و قدم می زدم. روزی آماده شده بودم به کنار رودخانه بروم که ناگهان عده ای در مسجد را با لگد باز کردند و گفتند: مهدوی کنی تو هستی گفتم بله. یکی کنار من ایستاد و بقیه به اتاق من رفتند و هرچه بود زیرورو کردند.گفتند که ما باید شما را ببریم. اتفاقا خادم مسجد هم نبود و تنها همسایگان مسجد دیدند مرا سوار جیپ کردند و بردند. مرا به مهاباد بردند. در مهاباد هم یک شب در زندان شهربانی آنجا بودیم که از آنجا مرا به تهران آوردند و به کمیته مشترک تحویل دادند که بعد فهمیدم موضوع این دستگیری غیر از مسائل قبلی است. دقایقی پس از ورود به کمیته مشترک مرا به بازجویی بردند و گفتند شما به سازمان مجاهدین و دیگران پول هایی کمک کرده اید خودتان بگویید به چه کسی پول داده اید. تا مدتی من نمی دانستم که آیت الله طالقانی بازداشت شده اند چون زندانی بودم و از بیرون خبر نداشتم. همان شبی که مرا گرفتند آقایان هاشمی، طالقانی و لاهوتی را هم گرفته بودند. شکنجه ها از همان روز اول شروع شد. همان روز اول از من هر چه پرسیدند گفتم من هیچ ارتباطی با اینها ندارم و نداشتم و پولی که از صندوق مسجد می دادیم خیریه بوده است. آنها بیشتر روی این قضیه تاکید می کردند و می خواستند من اقرار کنم که پول هایی را که آقای لاهوتی از من گرفته برای چه بود من هم اعتراف نمی کردم، شکنجه ها هم بیشتر روی این جریان ادامه داشت. هم شکنجه های جسمی بود مثل شلاق و آویزان کردن از سقف و هم روحی بود مثل فحش و تهدیدات ناموسی. قریب به دو ماه، قضیه شکنجه و فشار ادامه داشت و پاهای من زخم شده بود تا 50 روز نمی توانستم حمام بروم و یا پاهایم را بشویم، چون زخم ها خیلی زیاد بود و هر روز ما را می بردند پانسمان می کردند و می آوردند. عضدی که معاون فرمانده ساواک آنجا بود گاهی مرا می دید و می گفت مهدوی! بالاخره توی باغ نیامدی تو آخر یک کلمه راست به ما نگفتی. نزدیک دو ماه آنجا بودم، پس از دو ماه ما را احضار کردند و از آنجا انتقال دادند. شب بود، چشم های مرا بستند و سوار ماشین کردند. وقتی چشمم را باز کردم دیدم با آقایان: منتظری، هاشمی رفسنجانی، مرحوم ربانی شیرازی، لاهوتی، انوری و طالقانی در یک اتاق هستیم. پس از حدود دو ماه که در سلول انفرادی بودیم، دیدار دوستان موجب خوشحالی فراوان گشت. آنجا بهداری زندان اوین بود. 
17 
شهریور 1357 
روز 17 شهریور بنا بود که تظاهراتی بشود و جامعه روحانیت هم در این مورد اعلامیه ای رسمی نداد. حتی دکتر بهشتی وقتی شنیدند که قرار است اجتماعی در میدان ژاله بشود اظهار بی اطلاعی کردند و اظهار نگرانی که چه خواهد شد. در آن زمان چون آقای یحیی نوری نزدیک همان محل، حسینیه و مدرسه داشتند آنجا محل اجتماعات، تدریس و سخنرانی هایشان بود، اعلام کرده بودند که 17 شهریور در میدان 17شهریور فعلی و میدان ژاله قبلی اجتماعی برقرار خواهد شد. مردم چون آمادگی روحی برای این کار را داشتند دیگر خیلی توجه نمی کردند که چه کسی این اعلامیه را می دهد. وقتی حادثه واقع شد، مردم با من تماس گرفتند که چه بکنیم، من خودم منزل بودم.دوستانی که در حول و حوش آن میدان بودند می پرسیدند مردم چه بکنند حمله کرده اند، شهدا و مجروحین زیاد هستند. در آن روز شهدا زیاد بودند اما روحانیت بنا نداشت چنین حادثه ای واقع شود. حدسی که آن زمان زده می شد این بود که دستگاه حکومتی می خواست از این جمع سو» استفاده کند و شاید مایل بود چنین جمعی پیدا شود و بعد زهر چشمی بگیرد لذا آنها بدون اعلام قبلی، به عنوان حکومت نظامی مردم را به رگبار بستند و فکر می کردند که این آخرین حرکت مردم برای انقلاب خواهد بود و با این کار می توانند حرکات مردم و انقلاب را سرکوب کنند در حالی که این حرکت نه تنها به ضرر دستگاه حکومتی تمام شد بلکه سبب شد تا از آن روز مردم نه تنها منکوب نشوند بلکه حرارت آنها بیشتر و بیشتر شد. 

شورای انقلاب 

بعد از 17شهریور 57 شایع شد که می خواهند امام را از عراق به کویت ببرند تا این که در 13 مهرماه امام به فرانسه رفتند. در همین ایام بود که بحث شورای انقلاب مطرح شد. در این مدت برخی از آقایان همچون خود آقای مطهری با امام در فرانسه ارتباط داشتند و جریانات را به ایشان می رساندند. دو موضوع قبل از انقلاب مورد بحث قرار می گرفت، یکی تشکیل حزب و دیگری شورای انقلاب که تقریبا سه ماه قبل از انقلاب به دستور امام تشکیل گردید. مسئله تشکیل شورای انقلاب در آن زمان چیز بسیار هراسناکی بود، البته خطرناک هم بود که در آن زمان تعدادی روحانی و غیرروحانی به عنوان شورای انقلاب، یعنی انقلاب علیه دستگاه جمع بشوند و به منظور تاسیس دولت انقلاب تشکیلاتی درست کنند. همانگونه که اشاره شد در آن زمان شهید مطهری بیشتر از همه در ارتباط با امام بودند. بعد هم جناب آقای بهشتی بودند که افراد را به امام پیشنهاد می دادند و ایشان هم اگر می پذیرفتند بعد به آنها اعلام می کردند. ظاهرا اولین اعضای شورای انقلاب شش نفر بودند: بنده، آقای اردبیلی، آقای باهنر، آقای بهشتی، آقای مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی و نفر هفتم جناب آقای خامنه ای بودند. خودشان گفتند من جزو هفت نفر اولیه بودم ولی چند روزی از مشهد دیرتر آمدم. 

تاسیس حزب جمهوری اسلامی 

از جمله بحث هایی که آقایان در ملاقات با امام (ره) مطرح می کردند تشکیل حزب بود. قبل از انقلاب، آقای بهشتی پیشنهاد حزب را دادند و قبل از انقلاب، اساسنامه حزب نوشته شد، در این باره یاد دارم روزی گروهی ازعلما در منزل ما بودند که بحث حزب مطرح بود. ابتدائا در جلسه منزل ما اساسنامه حزب خوانده شد و قرار بود برای تکمیل بحث جلسه ای در منزل یکی از آقایان در خیابان 17 شهریور تشکیل شود. من آن وقت یک پیکان داشتم که خودم رانندگی می کردم. آقایان را سوار کردم که به آن منزل برسانم. اساسنامه حزب هم داخل ماشین بود. نزدیک میدان امام حسین پلیس جلوی ما را گرفت و ما را به کلانتری برد. ابتدا گمان می کردیم آنها به تاسیس حزب از سوی ما پی برده اند چون ما را به کلانتری بردند. اتفاقا آن پلیسی که جلوی ماشین نشست و ما را به کلانتری می برد اساسنامه را گرفت و خواند، ولی چیزی نفهمید چون، یک نگاهی به آن کرد و دوباره آن را جلوی داشبورد گذاشت. ما نزدیک کلانتری پیاده شدیم. من آن را برداشتم و لای یک روزنامه گذاشتم و چون نمی خواستم در ماشین بماند و ممکن بود که آنها ماشین را بازرسی کنند. وقتی به اتاق رئیس کلانتری وارد شدیم کسی در اتاق نبود. من دیدم عکس شاه آنجاست بی درنگ اساسنامه را پشت عکس شاه پرت کردم. حدود یک ساعتی ما را نگه داشتند و بالاخره پس از تماس با ساواک ما را آزاد کردند و خدا خواست که ما بازداشت نشویم و البته برای ما معلوم هم نشد که چرا ما را به کلانتری بردند. 

ورود امام (ره) به ایران و تشکیل کمیته استقبال

 امام (ره) پس از مدتی توقف در پاریس، عازم تهران شدند. دولت بختیار مانع ورود امام (ره) شد و فرودگاه ها را بست. به دنبال این اقدام، آقایان علما از بلاد مختلف به دانشگاه تهران آمدند و در مسجد دانشگاه تهران تحصن کردند. بنده چون در کمیته استقبال بودم در آنجا تحصن دائم نداشتم. این تحصن به خاطر اعتراض به دولت در جلوگیری از ورود امام (ره) بود. بنده چون عضو شورای انقلاب بودم کارهای مربوط به کمیته را زیر نظر داشتم و بعضی از کارها را نیز غیرمستقیم هدایت می کردم. در مدرسه رفاه (محلی که امام (ره) پس از ورود به ایران چند روزی را در آنجا ساکن بودند) تلفن ها را جواب می دادیم و برای تنظیم امور هم شرکت می کردیم. تلفن هایی هم از سران رژیم سابق می شد. تلفن مقدم و طوفانیان (از سران نظامی و وفاداران به شاه) را یادم هست. طوفانیان تهدید به بمباران محل اقامت امام (ره) را می کرد، ولی مقدم از راه محبت و دوستی سخن می گفت. خوب یاد دارم شخصی با صدای کلفت و خشن به مدرسه رفاه تلفن کرد و ما را تهدید به بمباران کرد. من به او گفتم ما از این تهدیدها هراسی نداریم. ما شاگردان آن امامی هستیم که لرزه به اندام شاه انداخت و او را فراری داد، ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم. هر کاری می خواهید بکنید. اتفاقا روز 22 بهمن از رادیو، صدای همین مرد را شنیدم که التماس می کرد و سوره «قل هوالله» را می خواند و اظهار عجز می کرد و با انقلاب دست بیعت داد و خود را به نام طوفانیان معرفی کرد. 

یک خاطره 

پیش از بازگشت امام (ره) از پاریس و روز دهم بهمن ماه هنگام اذان ظهر من به همراه چند نفر و خانواده هایمان از میدان آزادی که برای آرام کردن مردم رفته بودیم با یک ماشین مینی بوس برمی گشتیم. به پیچ شمیران که رسیدیم، گاردی ها جلوی ما را گرفتند علت اش هم این بود که جلوی ماشین ما بلندگو بود. ما آن را جلوی شیشه گذاشته بودیم و دقت نکرده بودیم که بلندگو را پائین بگذاریم تا دیده نشود. بلندگو را که دیدند آمدند جلوی ماشین را گرفتند و گفتند از کجا می آیید و به کجا می روید فرمانده آنها بلندگو را زیر پا له کرد و سپس از در ماشین بالا آمد.بچه هایی که همراه ما بودند، همان برادر آیت و آقای دیانت زاده و حمید نقاشان بودند. آقایان نقاشان اسلحه کمری داشت. آن را زیر پای زن ها در عقب ماشین انداخت. اگر می گشتند پیدایش می کردند، ولی خدا خواست که سراغ خانم ها نرفتند. این دو سه نفر را از ماشین پیاده کردند. من دیدم که سربازان تحت فرمان او با سر نیزه، آیت و هادی دیانت زاده را می زدند به حدی که پشت آنها را زخم کردند و مرتب فحش می دادند. من روی صندلی جلو نشسته بودم که آن فرمانده گاردی لوله ژ3- را به پیشانی من گذاشت. زن ها و بچه ها گریه می کردند و «یا امام زمان» می گفتند، چون بچه های من همراهم بودند، همه فریاد می کردند که بابا را کشتند، ولی نمی دانم چه شد که او مرا به عنوان سید خطاب کرد و شاید خدا خواست که او عمامه مرا سیاه ببیند. چون عمامه من سفید بود و من تعجب می کنم چگونه یک ایرانی سید و غیرسید را تشخیص نمی دهد، در هر حال به من گفت سید! اگر به خاطر عمامه جدت نبود الآن مغزت را متلاشی می کردم. بالاخره عمامه جد سادات ما را نجات داد و شاید من در واقع از سادات و حداقل فرزندان روحانی پیامبر اکرم (ص) باشم و سپس از ماشین پیاده شد و گفت ما کشور را تحویل خمینی می دهیم، ولی پیش از آن تمام شما را قلع و قمع خواهیم کرد و شاید مقصودش آن بود که تا شما را از میان برنداریم کشور را تحویل امام خمینی نمی دهیم. به هر شکل امام آمدند و تلاش مردم و خون شهدا را به ثمر نشاند.

تاریخ ارسال: جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:26 ب.ظ | نویسنده: زیر خاکی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد