X
تبلیغات
زولا

کانون قرآنی-فرهنگی ولیعصر(عج)

فعالیت های قرآنی و مذهبی در جمعی صمیمی

مطلب برتر وبلاگ عرفان حبیبی


مردی که سایه داشت.

تمام این تغییرات را مدیون محمد بودم. بدون اغراق، او بود که دریچه ی یک دنیای تازه را به روی من باز کرد و به زندگی ام سر و سامان داد. وقتی در خانه بودم مدام به او فکر می کردم. به رفتارهای سنجیده و حرکات باوقار و حرف های پر معنی اش. هرچه می گفت با جان و دل گوش می دادم، حتی اگر مخالف خواست و نظم بود. دلیل آن ساده بود، از راهنمایی هایش خیر می دیدم. وجود او، چشمه ی خیر و برکت بود در زندگی ام.


این کتاب مشتمل است از 3 بخش و هر بخش شامل یک داستان می باشد .در داستان اول این کتاب راوی داستان که شریف نام دارد و از اهالی خرمشهر می باشد شرح زندگی خود را برای ما بیان می کند . در داستان دوم شریف جریان آشنایی خود با محمد جهان آرا را تعریف می کند . محتوای داستان سوم که بخش اصلی کتاب است زندگی شهید جهان آرا و فعالیت او در زمان اشغال خرمشهر می باشد .

نام خرمشهر ناخودآگاه آدم را یاد «ممد»می اندازد که نبود تا ببیند شهر آزاد گشته و خون یارانش پر ثمر گشته است . «ممد » به هنگام «کاشت» بذر فتح را پاشید و فرماندهی «داشت» را بر عهده داشت و اگر او نبود ، برداشت هم نبود اما... اما «برنداشت» نبود موقع «برداشت» ... نبود!

سردار سپاه اسلام شهید محمد جهان آرا ، فرمانده شجاع سپاه خرمشهر را مردم از زمان شاه می شناختند که با وجود سن کم ، ساواک خرمشهر را بیچاره کرده بود ، همه جا اثری از او و ردپای او بود اما برای یافتنش در به در بودند و وقتی به او رسیدند که با صدها  محمد جهان را ی جوان ، انقلابی و پای در رکاب امام خمینی رو به رو بودند. اما مردم قدر «ممد » را از تابستان 59 فهمیدند که بوی فتنه و آتش افروزی دشمن بعثی علیه وطن را شنید و تک و دست تنها ، جوانان را بسیج کرد که «چه باید کرد» و همه دیدند که چه کرد ! اگر چه جهان آرا موقع برداشت و آزادی خرمشهر در کنار یارانش نبود اما در « جنات النعیم » شاهد فتح بود و الان ، مردم قدردان «ممد» اند .

سرکار خانم سهیلا عبدالحسینی جریان اشنایی یک جوان خرمشهری با شهید جهان آرا را برای ما بیان می کند و شایان ذکراست که بگویم داستان های این کتاب از زبان همان جوان خرمشهری که شریف نام دارد بیان می شود.

کتاب مردی که سایه نداشت از 3 داستان تشکیل شده است. بخش اول کتاب قصه ی من نام دارد و شریف که یک جوان خرمشهری است داستان زندگی خود و آشناییش را با محمد جهان آرا برای ما بیان می کند.

شریف در داستان دوم فعالیت های سیاسی جهان آرا را برای ما بیان میکند، علاوه بر این در این داستان جریان شکنجه های شریف توسط نیروی ساواک برای لو دادن جهان آرا مطالعه میکنیم.

داستان سوم که داستان انتهایی کتاب است قصه ی او نام دارد، در این داستان راوی به بیان فعالیتهای محمد جهان آرا در جریان آزادسازی خرمشهر می پردازد و ما را با رشادتها و دلاوریهای این شهید بزرگوار آشنا میکند.

از مشخصات ظاهری این کتاب تعداد صفحات آن است که حدودا به 70 صفحه می رسد. شمارگان این کتاب به 2000 نسخه می رسد. این کتاب توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی در تابستان1388 برای اولین بار به چاپ رسید.

گزیده هایی از کتاب

در صفحه 17 این کتاب میخوانیم:

از ترس اینکه در خانه را بزند و شادوی دیوانه را از خواب بیدار کرده و دیوانه ترش کند، گفتم خانه و پدر و مادر ندارم. باور نکرد، اما به رویم نیاورد. نگاهی به اطراف انداخت. سگ دوباره نزدیک میشد و با فاصله ما را می پایید؛ اما جرأت پیش آمدن نداشت. دستم را در دستهای گرم و مهربانش گرفت و مرا همراه خودش برد. بعداً فهمیدم آن شب هم مثل خیلی از شبهای زندگی اش از جلسه های که ایمان و عقیده اش را می ساخت، باز می گشت و محض احتیاط هر بار مسیرش را تغییر می داد.

همچنین در صفحه 23 این کتاب آمده است:

تمام این تغییرات را مدیون محمد بودم. بدون اغراق، او بود که دریچه ی یک دنیای تازه را به روی من باز کرد و به زندگی ام سر و سامان داد. وقتی در خانه بودم مدام به او فکر می کردم. به رفتارهای سنجیده و حرکات باوقار و حرف های پر معنی اش. هرچه می گفت با جان و دل گوش می دادم، حتی اگر مخالف خواست و نظم بود. دلیل آن ساده بود، از راهنمایی هایش خیر می دیدم. وجود او، چشمه ی خیر و برکت بود در زندگی ام.

در صفحه ی 51 این کتاب رشادت های جهان آرا را برای آزادسازی خرمشهر می خوانیم :

چند نفر از خانم  های کانون قرآن، قصد داشتند به دیدار امام بروند. محمد از آنها خواست، وضع شهر را برای ایشان توضیح دهند تا برایشان اسلحه، مهمات و نیرو بفرستند. از صدای محمد، موج تمنای یک دلاور تنهای شنیده می شد. بعد از سکوتی تلخ، دوباره گفت: «به مسئولان بگویید نیرو هم نمی خواهیم، فقط مهمات بدهید. ما با همین تعداد می توانیم مقاومت کنیم». یکی از خانم ها چادرش را روی صورتش کشید و گریه کرد.

 

تاریخ ارسال: جمعه 29 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 11:06 ق.ظ | نویسنده: زیر خاکی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد